تبليغاتX
برای ایران
اتاقی از آن خود

پلاک 100

بعضی آدرسها چقدر زود آشنا می شوند.مثل آدرس خانه مادربزرگ با آن حوض فیروزه ای و ماهی های قرمز گلی و چادر گلدار سفید که یادت می دادند سر کوچه شان که رسیدی دستت را از دست مادرت بیرون بکشی و تمام کوچه را بدوی برای رسیدن به آن در چوبی آبی رنگ یا آدرس مزار داییت در قطعه شهدا وقتی که تازه یاد گرفته بودی که تا 46 بشماری و بعد بپیچی سمت راست.مهم نیست که حالا شاید آنجا برجی روییده باشد یا اینکه اینقدر ذهنت پر شده باشد از عدد های بزرگ چند ده رقمی که 46 آن وسط گم شده باشد مهم آن است که آن خاک و هوا آنقدر برایت خاطره ساخته اند که هیچ چیزی نمی تواند آنها را توی شلوغی آدرسهای دیگر محو کند حتی حالا که اینقدر بزرگ شده ایم که ماهی قرمزها ی مرده را بدون قطره اشکی بیرون می اندازیم یا اینقدر دست هایمان آنقدر بزرگ شده است که نمی توانیم خاک های روی آن سنگ قبر را خوب بروبیم .

بعضی آدرسها خیلی زود آشنا می شوند بخاطر لحظاتی که می سازند . مثل آدرس جایی بنام پلاک 100 که امروز لحظاتش می توانند خاطراتی برای فردایت بشوند . لحظاتی که  تو در یک اتاق نمور با دیوارهای سرد سیمانی داری فکر می کنی به سالهای نچندان دور آینده که تکیه زده ای به نیمکت چوبی پارکی و داری مرور می کنی خاطرات این ثانیه ها را ولبخند می زنی و فکر می کنی به پلاک 100 هایی که دیگر نیستند.

!! نوشته شده توسط ارمیا | 23:21 | شنبه بیست و هشتم دی 1387 •