اتاقی از آن خود
در پی مفهوم زندگی در سرگردانی تکرار می شوم.
نفس عمیق
چه حسی می تواند لحظه ای را بیان کند که داری دنبال " پاندای کونگ فو کار " می گردی و آن گوشه " نفس عمیق " را ببینی و وقتی می خواهی آنرا برداری سنگینی نگاهی را احساس می کنی که دارد همان کار تو را با چشمانش انجام می دهد و بعد خیره می شوی به چهره رنگ پریده ای که دارد نگاه می کند و او خیره می شود به تو و همینطور خیره می مانید در یک حس تعلیق و ناگهان در آغوشت می گیرد و درآغوشش می گیری و سخت بهم می چسبید و یک آن چشمان بهت زده و حیران دوروبرت یادت می اندازد این کار که اینجا و آن هم در زمانی که پلیس دارد طرح امنیت و آرامش را اجرا می کند کار چندان عاقلانه ای نیست . برای همین دست هم را می گیرید و می روید تا توی یک کنج خلوت که یاد خاطره های قدیمی است بنشینید و تازه آنجا متوجه مرد جوانی می شوی که دارد به آرامی پشت سر شما قدم بر میدارد و در برابر نگاه پرسشگرت ارام دستش را بر لبانش می گذارد تا لذت این لحظه ها را ازهمسرش نگیرد و در آن کنج آشنا باز هم سکوت باقی می ماند و بغضت که ناگهان می ترکد و بغض او هم که می ترکد و می گریید وبرای هم ازسپیده که شماره اولش هنوز به چاپخانه دانشگاه نرسیده توقیف شد ، از20 تیر و دانشگاه تبریز و ا آن کنج آشنا که یادگارجلسلت گروهیتان بود وقتی می خواستید کاری بکنید که" بعدها صدایش در بیاید" می گویید . او از "سیما " می گوید که هیچکس ازاوخبری ندارد و تو از" مهدی " که درد کلیه امانش را ربوده و از زخم های صورت زهرا که هنوز برجای مانده ، از بهزاد و همسر زیبای آلمانیش و کودکش سارا که من و او میدانیم چرا اسم آن کودک ساراست ، از امین که بعد از ان روزها حالا دارد مبل فروشی پدرش را اداره می کند و او از سمیه شاگرد اول کلاستان که حالا توی خانه دارد مادری سه فرزند شوهرش را می کند. او می گوید و تو می گویی و یکریز دارید یاد همدیگر می اندازید و گهگاهی سر تکان می دهید،می خندید و در یک لحظه سکوت تو می بینی آن چشمان مضطرب که از همان اول انگار همیشه منتظر چیزی بودند هنوزهم سرجایشان هستند و بعد تازه یادتان می افتد از همدیگر چیزی نگفته اید و او کامران را نشان میدهد که تمام این مدت آن گوشه ارام نشسته و به همسرش نگاه می کند که چگونه می خواهد آن همه انرژی و خاطرات درسینه مانده تمام این سالها را یکجا خالی کند و نگاهش و لبخندش به من آرامش می دهد که مرد خوبیست برای سارا و اینکه چند روز دیگر دارند برمی گردنداسترالیاو تو از خود می گویی و با هم سر تکان می دهید برای زمانی که از دست رفته و زمانی که بالاخره به انتها می رسد و خداحافظی که اینبار دیگر لبخندیست و دستی که فشرده می شود و تو که آرام می خزی بداخل ماشین و به این فکر می کنی که هرچقدر هم بخواهی فرار کنی از آن گذشته لعنتی بالاخره یک جایی ، یک روزی یقه ات را می گیرد و تو مجبور می شور مرور کنی همه آن لحظاتی را که آرام آرام مثل خوره دارند درونت را می خورند . خانه که می رسی با همان لباس خیس می نشینی و آیدا را می بینی که عادت دارد زیر باران هی راه برود و هی راه برود تا شاید به آخر دنیا برسد ........
!! نوشته شده توسط ارمیا
| 22:36 | سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
•



