تبليغاتX
برای ایران
اتاقی از آن خود

نفس عمیق

چه حسی می تواند لحظه ای را بیان کند که داری دنبال " پاندای کونگ فو کار " می گردی و آن گوشه " نفس عمیق " را ببینی و وقتی می خواهی آنرا برداری سنگینی نگاهی را احساس می کنی که دارد همان کار تو را با چشمانش انجام می دهد و بعد خیره می شوی به چهره رنگ پریده ای که دارد نگاه می کند و او خیره می شود به تو و همینطور خیره می مانید در یک حس تعلیق و ناگهان در آغوشت می گیرد و درآغوشش می گیری و سخت بهم می چسبید و یک آن چشمان بهت زده و حیران دوروبرت یادت می اندازد این کار که اینجا و آن هم در زمانی که پلیس دارد طرح امنیت و آرامش را اجرا می کند کار چندان عاقلانه ای نیست . برای همین دست هم را می گیرید و می روید تا توی یک کنج خلوت  که یاد خاطره های قدیمی است بنشینید و تازه آنجا متوجه مرد جوانی می شوی که دارد به آرامی پشت سر شما قدم بر میدارد  و در برابر نگاه پرسشگرت ارام دستش را بر لبانش می گذارد تا لذت این لحظه ها را ازهمسرش نگیرد و در آن کنج آشنا باز هم سکوت باقی می ماند و بغضت که ناگهان می ترکد و بغض او هم که می ترکد و  می گریید وبرای هم ازسپیده که شماره اولش هنوز به چاپخانه دانشگاه نرسیده توقیف شد ، از20 تیر و دانشگاه تبریز و ا آن کنج آشنا که یادگارجلسلت گروهیتان بود وقتی می خواستید کاری بکنید که" بعدها صدایش در بیاید" می گویید . او از "سیما " می گوید که هیچکس ازاوخبری ندارد و تو از" مهدی " که درد کلیه امانش را ربوده و از زخم های صورت زهرا که هنوز برجای مانده ، از بهزاد و همسر زیبای آلمانیش و کودکش سارا که من و او میدانیم چرا اسم آن کودک ساراست ، از امین که بعد از ان روزها حالا دارد مبل فروشی پدرش را اداره می کند و او از سمیه شاگرد اول کلاستان که حالا توی خانه دارد مادری سه فرزند شوهرش را می کند. او می گوید و تو می گویی و یکریز دارید یاد همدیگر می اندازید و گهگاهی سر تکان می دهید،می خندید و در یک لحظه سکوت تو می بینی آن چشمان مضطرب  که از همان اول انگار همیشه  منتظر چیزی بودند هنوزهم سرجایشان هستند و بعد تازه یادتان می افتد از همدیگر چیزی نگفته اید و او کامران را نشان میدهد که تمام این مدت آن گوشه ارام نشسته و به همسرش نگاه می کند که چگونه می خواهد آن همه انرژی و خاطرات درسینه مانده تمام این سالها را یکجا خالی کند و نگاهش و لبخندش به من آرامش می دهد که مرد خوبیست برای سارا و اینکه چند روز دیگر دارند برمی گردنداسترالیاو تو از خود می گویی و با هم سر تکان می دهید برای زمانی که از دست رفته و زمانی که بالاخره به انتها می رسد و خداحافظی که اینبار دیگر لبخندیست و دستی که فشرده می شود و تو که آرام می خزی بداخل ماشین و به این فکر می کنی که هرچقدر هم بخواهی فرار کنی از آن گذشته لعنتی بالاخره یک جایی ، یک روزی یقه ات را می گیرد و تو مجبور می شور مرور کنی همه آن لحظاتی را که آرام آرام مثل خوره دارند درونت را می خورند .  خانه که می رسی با همان لباس خیس می نشینی و آیدا را می بینی که عادت دارد زیر باران هی راه برود و هی راه برود تا شاید به آخر دنیا برسد ........  
!! نوشته شده توسط ارمیا | 22:36 | سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 •

شب

شب را دوست دارم

نه بخاطر آسمان صاف یا ماه و ستارگان درخشانش

یا رویاهای عاشقانه شکل گرفته درسکوتش

شب را دوست دارم تنها بخاطر

صدای گریه کودک همسایه درتمنای سینه مادر

که  به من می فهماند زندگی هنوز جریان دارد

با رگه هایی از معصومیت

!! نوشته شده توسط ارمیا | 1:21 | شنبه چهارم آبان 1387 •