تبليغاتX
برای ایران
اتاقی از آن خود

محبوب من

محبوب من

من اینجا را پر از انار کرده ام

تا هوا را که تشنه بوی توست سیراب کنم

و هزارهزارآینه چیده ام

 تا ستاره ها کیفور شوند از شباهتشان به تو .

باغ باغ کاج کاشته ام

تا  زمان را که بی غریزه می گذرد  اسیر سکر نفسهایت کنم

و سبد سبد سیب چیده ام

تا زمین را که در عطش التهاب تن توست  غرق گناه کنم .

اکنون فصلهاست که چشمانم را نگشوده ام

مباد که درانکسار بی رمقشان خورشید باور کند فروغش را

و چقدر زود آموخته ام که هر روز لبخند بزنم .

و بگویم " صبح بخیر محبوب من "

 تا باور کنم این مرگ نیست که دارد در می زند

!! نوشته شده توسط ارمیا | 6:44 | چهارشنبه سی ام مرداد 1387 •

بی نشانی

خیلی وقتها آرزوی خوشبختی ما رو فریب می ده . مرتب می گیم " ما خوبیم ، ما خوشبختیم " ولی بعد برمی گردی به پشت سرت نگاه می کنی و می بینی که یه فاصله هست که نمی ذاره خیره بشی وخیلی زود از نگاه کردن خسته می شی . اونجاست که باید بلند شی ،خاک چمدونات روبگیری ویک دفعه بری به یک جای بی نشونی . پاک کردن خاطره ها خیلی سخته ولی اینجوری راحتتره .

!! نوشته شده توسط ارمیا | 20:26 | شنبه بیست و ششم مرداد 1387 •

برای سیمین دانشور , حوای گمشده

حیرانی همیشگی ذهنم هر روز تازه تر می شود.انگار" هستی" ام را از من گرفته اند.

!! نوشته شده توسط ارمیا | 0:19 | چهارشنبه نهم مرداد 1387 •