محبوب من
محبوب من
من اینجا را پر از انار کرده ام
تا هوا را که تشنه بوی توست سیراب کنم
و هزارهزارآینه چیده ام
تا ستاره ها کیفور شوند از شباهتشان به تو .
باغ باغ کاج کاشته ام
تا زمان را که بی غریزه می گذرد اسیر سکر نفسهایت کنم
و سبد سبد سیب چیده ام
تا زمین را که در عطش التهاب تن توست غرق گناه کنم .
اکنون فصلهاست که چشمانم را نگشوده ام
مباد که درانکسار بی رمقشان خورشید باور کند فروغش را
و چقدر زود آموخته ام که هر روز لبخند بزنم .
و بگویم " صبح بخیر محبوب من "
تا باور کنم این مرگ نیست که دارد در می زند
بی نشانی
خیلی وقتها آرزوی خوشبختی ما رو فریب می ده . مرتب می گیم " ما خوبیم ، ما خوشبختیم " ولی بعد برمی گردی به پشت سرت نگاه می کنی و می بینی که یه فاصله هست که نمی ذاره خیره بشی وخیلی زود از نگاه کردن خسته می شی . اونجاست که باید بلند شی ،خاک چمدونات روبگیری ویک دفعه بری به یک جای بی نشونی . پاک کردن خاطره ها خیلی سخته ولی اینجوری راحتتره .
برای سیمین دانشور , حوای گمشده
حیرانی همیشگی ذهنم هر روز تازه تر می شود.انگار" هستی" ام را از من گرفته اند.



