چقدر دلم می خواست یک نقاش بودم
کشف تاریکی
نوشتند بر خاک . تو بخوان از باد
برای ما ، بیشتر ما ، خیلی زود تابستان جای تابستان را می گیرد ، برگها می ریزند یا زمستان های سرد دوباره می رسند . صاحب زندگی بی خاطره ای شده ایم که فصلهایش فصل مرده ای هستند که زایشی ندارند .
اینها را نوشتم تا بگویم از کسانی که زمانی خیلی از ما شبیه آنها بودیم . زمانی که تنمان به این آسانی نمی لرزید و دلخوشیمان در چیزهای ساده تر ولی بارزشتری بود .
بعضی چیزها را باید از نوبنویسیم .
نمی نویسم خوب که خوب مال آقا پسرهای بچه مثبتی است که موهایشان را یک طرفی شانه می کنند ، سروقت درسهایشان را می خوانند ، و آقا دکتر یا مهندس های خوبی برای پدر و مادرشان هستند یا مال دختر خانم هایست که که هنوز با عروسکهایشان توی تخت خواب می خوابند و قند توی دل مادرشان آب می کنند که خواب آنها را توی لباس عروسی می بیند .
نمی نویسم شجاع که شجاع مال فیلم هاست . شجاع مال آن پهلوانهایست که اژدهای هفت سر می کشند یا آن بتمن های هالیودی که می خواهند دنیایی را نجات دهند.
بنویسم آزاد ، بنویسم پاک ، بنویسم .....
نه همه اینها را جای دیگری خرج کرده ایم . برای اینها ، واژه ها حقیرند . بعضی چیزها را باید از نو بپذیریم .
گوشهایت را تیز کن . باد دارد حکایت عجیبی را می خواند . قاصدکها کوچکند . خاک را ببو . بوی غریبی را نمی شنوی ؟
*********************************************
جملاتی از این نوشته ، کپی های دست خورده ای هستند از "بیگانه " آلبر کامو .
هبوط در کویر
پلاک 100
بعضی آدرسها چقدر زود آشنا می شوند.مثل آدرس خانه مادربزرگ با آن حوض فیروزه ای و ماهی های قرمز گلی و چادر گلدار سفید که یادت می دادند سر کوچه شان که رسیدی دستت را از دست مادرت بیرون بکشی و تمام کوچه را بدوی برای رسیدن به آن در چوبی آبی رنگ یا آدرس مزار داییت در قطعه شهدا وقتی که تازه یاد گرفته بودی که تا 46 بشماری و بعد بپیچی سمت راست.مهم نیست که حالا شاید آنجا برجی روییده باشد یا اینکه اینقدر ذهنت پر شده باشد از عدد های بزرگ چند ده رقمی که 46 آن وسط گم شده باشد مهم آن است که آن خاک و هوا آنقدر برایت خاطره ساخته اند که هیچ چیزی نمی تواند آنها را توی شلوغی آدرسهای دیگر محو کند حتی حالا که اینقدر بزرگ شده ایم که ماهی قرمزها ی مرده را بدون قطره اشکی بیرون می اندازیم یا اینقدر دست هایمان آنقدر بزرگ شده است که نمی توانیم خاک های روی آن سنگ قبر را خوب بروبیم .
بعضی آدرسها خیلی زود آشنا می شوند بخاطر لحظاتی که می سازند . مثل آدرس جایی بنام پلاک 100 که امروز لحظاتش می توانند خاطراتی برای فردایت بشوند . لحظاتی که تو در یک اتاق نمور با دیوارهای سرد سیمانی داری فکر می کنی به سالهای نچندان دور آینده که تکیه زده ای به نیمکت چوبی پارکی و داری مرور می کنی خاطرات این ثانیه ها را ولبخند می زنی و فکر می کنی به پلاک 100 هایی که دیگر نیستند.
آیا میشه یک رویای واقعی بین این همه کابوس وجود داشته باشه ؟ بعضی وقت ها حس می کنی می شه کابوس ها رو فراموش کرد چون اونها مربوط بخودت می شن ولی واقعیت اینه که زندگی انقدر طولانی نیست که بشه بیشتراشتباهات روجبران کرد. باور اینکه یکی مثل من میتونه آینده داشته باشه میتونه بزرگترین اشتباهم باشه چون شاید بنظرت بیاد که با گذشته ات تسویه حساب کردی ولی آیا گذشته ات هم با تو تسویه حساب کرده ؟
نفس عمیق
شب
شب را دوست دارم
نه بخاطر آسمان صاف یا ماه و ستارگان درخشانش
یا رویاهای عاشقانه شکل گرفته درسکوتش
شب را دوست دارم تنها بخاطر
صدای گریه کودک همسایه درتمنای سینه مادر
که به من می فهماند زندگی هنوز جریان دارد
با رگه هایی از معصومیت
چرا که دوستت می دارم
مجبوب من
من تو را ازمیان زیباترین زنان عالم برگزیده ام
تا واژه ام باشی برای بهترین شعری که خواهم سرود
و کلامم باشی برای بهترین نوایی که گوشها خواهند شنید.
و درعطش چیزی غریب ، شب را نظاره کردم که روز را می آفریند
در میان روشنی که می رود
روشنی که بازمی آید .
با صدای تو،چشمان تو
دستان تو،لبان تو
سکوتمان، کلماتمان
تبسمی که دردرونم رسوخ می کند
وعشق که می گوید: نزدیکتر،نزدیکتر
محبوب من - 2
زاده همخوابگی خورشید و ماه
نه ؛ حرامزاده ننامیدش !
او فرزند غرور و زیبایی است .
محبوب من فرزند خاک و هبوط است
زاده مادری بنام حوا و هم خون برادری بنام قابیل
و من آنجا ، زیردرختهای سیب بود که عاشقش شدم .
محبوب من بی پناهیم را در انحنای اندامش گم می کند
و من درسکر بوی زنانه اش اهلی می شوم .
و گنگ می شوم وقتی که برای پیمودن هم آغوشی
بارها در سایه روشن هایش تکرار می شوم .
محبوب من تصویر مبهم زنی درآیینه است .


