تبليغاتX
برای ایران
اتاقی از آن خود

چقدر دلم می خواست یک نقاش بودم

پرتوی از خورشید زندگی را برایم به ارمغان آورد آنجا که دیدم آنها خواب خواب بودند و عشق در اندامشان بود .

!! نوشته شده توسط ارمیا | 9:40 | پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 •

کشف تاریکی

غمی بزرگ بر من غلبه کرده ، داره راه خودش رو به عمق وجود من پیدا می کنه و واسه انفجار تمام انرژی منو جمع می کنه. به بزرگی تمام نا امیدی هایی که تا بحال حس کرده ام .
!! نوشته شده توسط ارمیا | 23:51 | یکشنبه سی ام فروردین 1388 •

نوشتند بر خاک . تو بخوان از باد

واژه ها حقیرند یا ماکوچکشان کرده ایم برای جا کردنشان توی حقارت خویش ؟ رفت و آمد در مسیری که هر روز باید مواظب باشی که گند زندگی به گه کشیده شده ات بالا نیاید خیلی چیزها را از آدم می گیرد. برای ما که جوانیمان را با آن مکنتهای بی پایان به رایگان فروخته ایم به عایدی آخر ماه وعادت کرده ایم به زندگی با شرافت های وصله خورده باور خیلی چیزها غریب شده است حتی اگر در رویای آنها بسیار هیجان زده شده باشیم .
برای ما ، بیشتر ما ، خیلی زود تابستان جای تابستان را می گیرد ، برگها می ریزند یا زمستان های سرد دوباره می رسند . صاحب زندگی بی خاطره ای شده ایم که فصلهایش فصل مرده ای هستند که زایشی ندارند .
اینها را نوشتم تا بگویم از کسانی که زمانی خیلی از ما شبیه آنها بودیم . زمانی که تنمان به این آسانی نمی لرزید و دلخوشیمان در چیزهای ساده تر ولی بارزشتری بود .
بعضی چیزها را باید از نوبنویسیم .
نمی نویسم خوب که خوب مال آقا پسرهای بچه مثبتی است که موهایشان را یک طرفی شانه می کنند ، سروقت درسهایشان را می خوانند ، و آقا دکتر یا مهندس های خوبی برای پدر و مادرشان هستند یا مال دختر خانم هایست که که هنوز با عروسکهایشان توی تخت خواب می خوابند و قند توی دل مادرشان آب می کنند که خواب آنها را توی لباس عروسی می بیند .
نمی نویسم شجاع که شجاع مال فیلم هاست . شجاع مال آن پهلوانهایست که اژدهای هفت سر می کشند یا آن بتمن های هالیودی که می خواهند دنیایی را نجات دهند.
بنویسم آزاد ، بنویسم پاک ، بنویسم .....
 نه همه اینها را جای دیگری خرج کرده ایم . برای اینها ، واژه ها حقیرند . بعضی چیزها را باید از نو بپذیریم .
گوشهایت را تیز کن . باد دارد حکایت عجیبی را می خواند . قاصدکها کوچکند . خاک را ببو . بوی غریبی را نمی شنوی ؟

*********************************************

جملاتی از این نوشته ، کپی های دست خورده ای هستند از "بیگانه " آلبر کامو .

!! نوشته شده توسط ارمیا | 1:35 | جمعه نهم اسفند 1387 •

هبوط در کویر

تعبیر عجیبی می شود اگر تو را به کویر تشبیه کنم . نه شاید تعبیر غریب اصطلاح بهتری با شد . نه پاکی بکر و یا صداقت بی بدیلت ، هیچکدام دلیل این کار نیستند . یا چشمانت که بسیار شبیه اند به ستارگان درخشان آسمان صاف کویر . فقط برای این چون کویر می شناسمت که من هبوط کردم در تو ، همچون هبوط در کویر .
**********
پ .ن : نوشتم به یاد یک پست قدیمی و ....
!! نوشته شده توسط ارمیا | 0:44 | سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 •

پلاک 100

بعضی آدرسها چقدر زود آشنا می شوند.مثل آدرس خانه مادربزرگ با آن حوض فیروزه ای و ماهی های قرمز گلی و چادر گلدار سفید که یادت می دادند سر کوچه شان که رسیدی دستت را از دست مادرت بیرون بکشی و تمام کوچه را بدوی برای رسیدن به آن در چوبی آبی رنگ یا آدرس مزار داییت در قطعه شهدا وقتی که تازه یاد گرفته بودی که تا 46 بشماری و بعد بپیچی سمت راست.مهم نیست که حالا شاید آنجا برجی روییده باشد یا اینکه اینقدر ذهنت پر شده باشد از عدد های بزرگ چند ده رقمی که 46 آن وسط گم شده باشد مهم آن است که آن خاک و هوا آنقدر برایت خاطره ساخته اند که هیچ چیزی نمی تواند آنها را توی شلوغی آدرسهای دیگر محو کند حتی حالا که اینقدر بزرگ شده ایم که ماهی قرمزها ی مرده را بدون قطره اشکی بیرون می اندازیم یا اینقدر دست هایمان آنقدر بزرگ شده است که نمی توانیم خاک های روی آن سنگ قبر را خوب بروبیم .

بعضی آدرسها خیلی زود آشنا می شوند بخاطر لحظاتی که می سازند . مثل آدرس جایی بنام پلاک 100 که امروز لحظاتش می توانند خاطراتی برای فردایت بشوند . لحظاتی که  تو در یک اتاق نمور با دیوارهای سرد سیمانی داری فکر می کنی به سالهای نچندان دور آینده که تکیه زده ای به نیمکت چوبی پارکی و داری مرور می کنی خاطرات این ثانیه ها را ولبخند می زنی و فکر می کنی به پلاک 100 هایی که دیگر نیستند.

!! نوشته شده توسط ارمیا | 23:21 | شنبه بیست و هشتم دی 1387 •

آیا میشه یک رویای واقعی بین این همه کابوس وجود داشته باشه ؟ بعضی وقت ها حس می کنی    می شه کابوس ها رو فراموش کرد چون اونها مربوط بخودت می شن ولی واقعیت اینه که زندگی انقدر طولانی نیست که بشه بیشتراشتباهات روجبران کرد. باور اینکه یکی مثل من میتونه آینده داشته باشه  میتونه بزرگترین اشتباهم باشه  چون شاید بنظرت بیاد که با گذشته ات تسویه حساب کردی ولی آیا گذشته ات هم با تو تسویه حساب کرده ؟

!! نوشته شده توسط ارمیا | 23:24 | جمعه بیست و نهم آذر 1387 •

نفس عمیق

چه حسی می تواند لحظه ای را بیان کند که داری دنبال " پاندای کونگ فو کار " می گردی و آن گوشه " نفس عمیق " را ببینی و وقتی می خواهی آنرا برداری سنگینی نگاهی را احساس می کنی که دارد همان کار تو را با چشمانش انجام می دهد و بعد خیره می شوی به چهره رنگ پریده ای که دارد نگاه می کند و او خیره می شود به تو و همینطور خیره می مانید در یک حس تعلیق و ناگهان در آغوشت می گیرد و درآغوشش می گیری و سخت بهم می چسبید و یک آن چشمان بهت زده و حیران دوروبرت یادت می اندازد این کار که اینجا و آن هم در زمانی که پلیس دارد طرح امنیت و آرامش را اجرا می کند کار چندان عاقلانه ای نیست . برای همین دست هم را می گیرید و می روید تا توی یک کنج خلوت  که یاد خاطره های قدیمی است بنشینید و تازه آنجا متوجه مرد جوانی می شوی که دارد به آرامی پشت سر شما قدم بر میدارد  و در برابر نگاه پرسشگرت ارام دستش را بر لبانش می گذارد تا لذت این لحظه ها را ازهمسرش نگیرد و در آن کنج آشنا باز هم سکوت باقی می ماند و بغضت که ناگهان می ترکد و بغض او هم که می ترکد و  می گریید وبرای هم ازسپیده که شماره اولش هنوز به چاپخانه دانشگاه نرسیده توقیف شد ، از20 تیر و دانشگاه تبریز و ا آن کنج آشنا که یادگارجلسلت گروهیتان بود وقتی می خواستید کاری بکنید که" بعدها صدایش در بیاید" می گویید . او از "سیما " می گوید که هیچکس ازاوخبری ندارد و تو از" مهدی " که درد کلیه امانش را ربوده و از زخم های صورت زهرا که هنوز برجای مانده ، از بهزاد و همسر زیبای آلمانیش و کودکش سارا که من و او میدانیم چرا اسم آن کودک ساراست ، از امین که بعد از ان روزها حالا دارد مبل فروشی پدرش را اداره می کند و او از سمیه شاگرد اول کلاستان که حالا توی خانه دارد مادری سه فرزند شوهرش را می کند. او می گوید و تو می گویی و یکریز دارید یاد همدیگر می اندازید و گهگاهی سر تکان می دهید،می خندید و در یک لحظه سکوت تو می بینی آن چشمان مضطرب  که از همان اول انگار همیشه  منتظر چیزی بودند هنوزهم سرجایشان هستند و بعد تازه یادتان می افتد از همدیگر چیزی نگفته اید و او کامران را نشان میدهد که تمام این مدت آن گوشه ارام نشسته و به همسرش نگاه می کند که چگونه می خواهد آن همه انرژی و خاطرات درسینه مانده تمام این سالها را یکجا خالی کند و نگاهش و لبخندش به من آرامش می دهد که مرد خوبیست برای سارا و اینکه چند روز دیگر دارند برمی گردنداسترالیاو تو از خود می گویی و با هم سر تکان می دهید برای زمانی که از دست رفته و زمانی که بالاخره به انتها می رسد و خداحافظی که اینبار دیگر لبخندیست و دستی که فشرده می شود و تو که آرام می خزی بداخل ماشین و به این فکر می کنی که هرچقدر هم بخواهی فرار کنی از آن گذشته لعنتی بالاخره یک جایی ، یک روزی یقه ات را می گیرد و تو مجبور می شور مرور کنی همه آن لحظاتی را که آرام آرام مثل خوره دارند درونت را می خورند .  خانه که می رسی با همان لباس خیس می نشینی و آیدا را می بینی که عادت دارد زیر باران هی راه برود و هی راه برود تا شاید به آخر دنیا برسد ........  
!! نوشته شده توسط ارمیا | 22:36 | سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 •

شب

شب را دوست دارم

نه بخاطر آسمان صاف یا ماه و ستارگان درخشانش

یا رویاهای عاشقانه شکل گرفته درسکوتش

شب را دوست دارم تنها بخاطر

صدای گریه کودک همسایه درتمنای سینه مادر

که  به من می فهماند زندگی هنوز جریان دارد

با رگه هایی از معصومیت

!! نوشته شده توسط ارمیا | 1:21 | شنبه چهارم آبان 1387 •

چرا که دوستت می دارم

مجبوب من

من تو را ازمیان زیباترین زنان عالم برگزیده ام

 تا واژه ام باشی برای بهترین شعری که خواهم سرود

 و کلامم باشی برای بهترین نوایی که گوشها خواهند شنید.

 و درعطش  چیزی غریب ، شب را نظاره کردم که روز را می آفریند

در میان روشنی که می رود

روشنی که بازمی آید .

با صدای تو،چشمان تو

دستان تو،لبان تو

 سکوتمان، کلماتمان

 تبسمی که دردرونم رسوخ  می کند

وعشق که می گوید: نزدیکتر،نزدیکتر

!! نوشته شده توسط ارمیا | 23:13 | سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 •

محبوب من - 2

محبوب من فرزند کسوف است

زاده همخوابگی خورشید و ماه

نه ؛ حرامزاده ننامیدش !

 او فرزند غرور و زیبایی است .

محبوب من فرزند خاک و هبوط است

زاده مادری بنام حوا و هم خون برادری بنام قابیل

  و من آنجا ، زیردرختهای سیب بود که عاشقش شدم .   

  محبوب من بی پناهیم را در انحنای اندامش گم می کند   

و من درسکر بوی زنانه اش اهلی می شوم .

 و گنگ می شوم وقتی که برای پیمودن هم آغوشی

بارها در سایه روشن هایش تکرار می شوم .

محبوب من تصویر مبهم زنی درآیینه  است .
!! نوشته شده توسط ارمیا | 23:7 | سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 •